#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_90
وقتی آن زن بسوی من برگشت،از ترس نفسم را حبس کردم.
روی گونه ی راستش تا چانه اش،جای خراشیدگی عمیقی با پنجه ی یک حیوان درنده دیده میشد.
سعی کردم زیاد به آن توجه نکنم،آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
+من ماریا هستم و برای کار اومدم.
آن زن سر تا پای مرا با تمسخر برانداز کرد سپس گفت:
-پس خواهرزاده ی ربکا تو هستی کوچولو؟ آخه چی تو به کار میخوره؟
حرفش را نادیده گرفتم و گفتم:
+مثل بقیه ی دخترا هرکاری که باشه انجام میدم.
با خشکی و جدیت گفت:
romangram.com | @romangram_com