#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_89

دستم را از میان دستش بیرون آوردم و به سمت در ورودی رفتم.

نگهبان باز همان مرد خشن رو بود که اکنون با تعجب به من نگاه میکرد.

در را برایم باز کرد و من داخل رفتم.

دخترها با لباس های سفید یک شکلی که به نظر می آمد لباس خوابشان است،از خوابگاهشان بیرون می آمدند.

یک زن درشت هیکل که سنش به ۳۰سال میخورد و پوستی سرخ سفید داشت به دخترها با صدای بلند دستور میداد که عجله کنند و اینقدر تنبل بازی در نیاورند.

حدس زدم که مسئولیت اداره ی اینجا به عهده ی او باشد.

با استرس نزدیک او رفتم، پشت آن زن به من بود.

به آرامی گفتم:

+ببخشید.


romangram.com | @romangram_com