#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_88

+خب،من فکر میکنم که ما...میتونیم دوست های خوبی برای هم باشیم.

آیان سرجایش توقف کرد و به من نگاه کرد،در چشمانش بخوبی میتوانستم برق شادی وصف ناپذیری را ببینم.

دستم را به طرفش دراز کردم:

+ما الان دو دوست صادق هستیم نه؟

از درستی کاری که الان انجام میدادم مطمئن نبودم اما به امتحانش می ارزید.

آیان چند لحظه به دستم خیره ماند،سپس دستش را به آرامی در دستم گذاشت.

دستش به سردی یخ بود،احساس کردم که دستم از سرما بی حس شده است.

-تمام سعی ام رو میکنم که از اینکه قبول کردی پشیمون نشی.

+خب من الان باید برم دیرم میشه.


romangram.com | @romangram_com