#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_87

-بفرمایید.

هردویمان درسکوت بطرف زیرزمین راه افتادیم تا بلاخره آیان سکوت را شکست:

-واقعا برای من عجیبه،تو چطور آدمی هستی ماریا؟دیگران سعی میکنن از کار فرار کنن اما تو دو دستی بهش چسبیدی.

+خب ادم بلاخره از بیکاری هم خسته میشه،بعد هم چرا فکر میکنی کار خسته کنندس اون هم کنار دخترهای مهربونی که همراهم هستن؟

-موضوع از مثبت گرایی تو شروع میشه،و همین باعث میشه همه چی رو زیبا ببینی.

سپس از دوباره سکوت مطلق بینمان ایجاد شد،چیزی به رسیدنمان نمانده بود که گفتم:

+درباره ی دوست بودنمون فکر کردم.

با این حرفم،قدم های آیان آرامتر شدند،با صدای آرامی که به سختی شنیده میشد گفت:

-چه تصمیمی گرفتی.


romangram.com | @romangram_com