#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_86
آیان قبل از من سلام کرد،من هم با لبخند جواب سلامش را دادم.
+آیان تو اینجا چیکار میکنی؟
درحالی که کمی نزدیکتر می آمد گفت:
-راستش خانم ربکا گفته که یک خانم کاری داریم که باید تا محل کارش همراهیش کنم،برای همین اینجاهستم.
آنقدر حرفش را بامزه زد که نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و شروع به خندیدن کردم.
آیان هم وقتی خندیدنم را دید،ناخودآگاه مرا همراهی کرد.
در اتاقم را بستم و قفل کردم،نمیخواستم کسی دیگر وارد اتاقم شود گرچه اگر آن فرد میخواست از دوباره به اینجا بیاید حتی قفل نیز نمیتوانست جلودارش باشد..
کلید را در جیب پیراهنم گذاشتم و در حال گفتم:
+پس بریم تا دیرنشده.
romangram.com | @romangram_com