#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_85

همه ی وسایلم را نگاه کردم،همه شان دست نخورده باقی مانده بودند.

تنها چیزی که نتوانستم پیدا کنم روبان آبی رنگی بود که موهایم را با آن می بستم و آخرین بار آن را روی میزم گذاشته بودم.

ولی یک روبان معمولی به چه درد آن فرد میخورد که آن را ببرد؟شاید روبان را جای دیگری گذاشته بودم اما من از این موضوع مطمئن شده بودم.

کسی در غیاب من وارد اتاقم شده بود...





صبح قبل از اینکه خورشید سیاهی شب را جارو کند،بیدار شدم.

برای کار پیراهن کرمی رنگی پوشیدم که تا مچ پایم میرسید و آستین های کوتاهی داشت. موهایم را بالای سرم بستم،امروز قصد داشتم با دیگر دخترها صبحانه بخورم.

کارم که تمام شد از اتاق بیرون آمدم،با دیدن آیان در کنار پله ها یکه خوردم.


romangram.com | @romangram_com