#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_83
با لکنت گفتم:
+من.. باید به اتاقم برگردم..کار زیادی دارم که برای فردا انجام بدم،بعدا میبینمت.
با بیشترین سرعت ممکن به طرف در رفتم که ربکا با به سرعت برق به طرف در رفت و سد راهم شد،جیغ خفه ای کشیدم و دستم را روی قلبم گذاشتم،درحالی که نفس نفس میزدم گفتم:
+این چه کاری بود که کردی؟!
داشتی من رو از ترس میکشتی!
-باورم نمیشه چطور و کی اینقدر صمیمی شدین که همچین حرفی بزنه؟و اصلا چطور تونست جرئتش رو داشته باشه؟!میدونی فکر کنم کم کم داریم به حرفم می ...
+نه اصلا همچین چیزی وجود نداره.
-باشه،پس یه دلیل دیگه ای به من بگو که عامل این حرفش بوده،مگر اینکه بخواد بازیت بده یا بکشتت که اصلا جرئتشو نداره و اصلا همچین احتمالی نیست...
+خواهش میکنم تمومش کن،من حتی هنوز جوابی بهش ندادم.
romangram.com | @romangram_com