#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_82
-باید به من قول بدی هر وقت که احساس کردی نمیتونی ادامه بدی،کار رو ول میکنی.
+باور کن قول میدم.
با تمام حرفایی که زده شد،احساس کردم که ربکا از این موضوع ناراضی است.
به ربکا که از دوباره آن کتاب را به ظاهر می خواند نگاه کردم باید او را از این دلخوری بیرون می آوردم،هیچ ایده ای نداشتم که او در برابرحرفی که میخواستم پیش بکشم چه واکنشی نشان خواهد داد،اما به هرحال حرفم را گفتم.
+ربکا یه موضوع دیگه هست که باید بدونی.
ربکا بدون اینکه سرش را از کتاب بلند کند گفت:
-بگو میشنوم.
+راستش..خب موضوع اینه که آیان به من پیشنهاد داده که باهم دوست باشیم.
این دیگر بالاتر از حد تصور ربکا بود،چون با شنیدن آخرین جمله ام راست سرجایش نشست و با دهان باز به من نگاه کرد...
romangram.com | @romangram_com