#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_81



ربکا کتاب قطوری که در دست داشت را با حالتی عصبی برگه میزد و در همان حال گفت:

-توقع نداری که با این خواستت موافق باشم نه؟

+اتفاقا توقع دارم که قبول کنی،من که نمیخوام کار بدی انجام بدم فقط میخوام با بقیه ی دخترا کار انجام بدم همین.

-میخوای به بیگاری گرفته بشی ماریا؟اونا اسیرن و مجبورن که اینکارا رو انجام بدن،تو مثل اونا اسیر هستی؟

+مسئله مربوط به اسیر بودن نیست،من واقعا چون علاقه مند به این کار هستم میخوام با اونا همکاری داشته باشم،من واقعا بابت کارهایی که برای من انجام میدی ارزش قائل هستم و تمام سعی ام رو میکنم که به طریقی جبران کنم،اما لطفا اجازه بده اینکار رو انجام بدم.

-میخوای بزارم بری کلفتی کنی؟انگار یادت رفته که من چه قولی به مادرت دادم؟تو نمیتونی اینکار رو بکنی،میتونی بری دیدنشون و باهاشون حرف بزنی اما اینکه بزارم بری کار کنی نه قیدش رو بزن محاله بزارم بری،تو هنوز نمیدونی چه سخت گیریایی سر برده ها میکنن،تو باید متوجه بشی که من نمیتونم بزارم اذیت بشی.

+باور کن میفهمم چی میگی اما تو دوست نداری که باز به حالت قبلی برگردم؟تنها بشینم و دیوارها رو نگاه کنم نه؟مطمئنم که دوست نداری پس لطفا به من اجازه بده قول میدم وقتی خسته شدم کنار میکشم.

چند لحظه در سکوت گذشت،بلاخره ربکا نگاهش را از آن کتاب گرفت و به من دوخت.


romangram.com | @romangram_com