#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_80

+کار قابل داری نبود،درباره ی پیشنهادت فکر میکنم و به تو خبرش رو میدم.

-باشه،بای.

+بای.

در اتاقم را باز کردم و داخل شدم،نفس عمیقی کشیدم و به اشیای اتاقم نگاه کردم.

درفکر این بودم که چه کاری انجام دهم که حوصله ام سرنرود،کمد وسایلم را گشتم که بلاخره یک برگه نقاشی و مداد طراحی پیدا کردم.

روی تختم نشستم و شروع به طراحی کردم،آخر که تمامش کردم از تعجب چشمانم از حدقه در آمد!

من تصویر دخترکی غمگین را کشیده بودم که روی یک صندلی در جنگل نشسته بود.

نقاشی زیبایی شده بود زیر آن تاریخ و نامم را نوشتم تا به عنوان یادگاری باقی بماند،سپس آن را روی میز عسلی کنار تختم گذاشتم تابعدا به ربکا نشانش بدهم.




romangram.com | @romangram_com