#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_79

با تأمل پرسیدم:

-چیزی هست که بخوای بهم بگی؟

آیان با کمی تردید به من نگاه کرد،اما ظاهرا دلش را به دریا زد و حرفش را زد،درخواستش کمی برایم عجیب بود.

-ماریا من از تو یک خواسته ای دارم،میشه با هم دوست باشیم؟

از خواسته اش جا خوردم،هیچ فکری نداشتم که چه جوابی باید به او میدادم،آیان بدون اینکه اجازه حرف زدن به من بدهد،ادامه داد:

-میدونم تو دوراهی بدی قرارت دادم،درسته که بخاطر خطراتی که برات دارم احتمال هست که بهت آسیب برسونم،اما بیشتر از چیزی که فکرش رو میتونی بکنی دوست دارم باهم صمیمی باشیم،اما مطمئن باش اگه رد کنی ناراحت نمیشم چون بهت حق میدم.

زبانم بند آمده بود،نمیدانستم که آیا باید قبول میکردم یا محترمانه آن را رد میکردم؟

+اشکالی نداره که درموردش فکر کنم؟یعنی راستش..

-بله البته این حق طبیعیه تویه که بخوای درموردش فکر کنی،خب من دیگه میرم به کارم برسم،از اینکه وقتت رو به من دادی ازت ممنونم.


romangram.com | @romangram_com