#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_73

جسیکا با اشاره دختری که کنارش بود به من نگاه کرد و فوری مرا شناخت،چون سریع از جایش بلند شد و به طرف من آمد.

با لبخندی که هر لحظه روی لبانش پررنگ تر می شد گفت:

ـ خانم ماریا،شما اینجا چیکار میکنید؟

+ لطفا به من فقط بگو ماریا،خب ربکا برای اینکه حوصلم سر نره من رو اورد اینجا اما نمیدونستم که قراره شما رو ببینم.

جسیکا دستش را دوستانه روی شانه‌ام گذاشت و گفت:

ـ خانم ربکا کار خیلی خوبی کردن، چرا اینجا ایستادی ماریا؟بیا کنار ما بشین.

با خوشحالی او را تا میز چهار نفره‌ای که دو دختر دیگر نیز آنجا نشسته بودند همراهی کردم.

او به من تعارف کرد که روی صندلی بنشینم،سپس جسیکا روی صندلی کنارم نشست.

با دستش به من اشاره کرد و به آن دو دختر گفت:


romangram.com | @romangram_com