#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_72
اینجا تا چشم کار میکرد پر از دختران جوانی بود که مشغول به کار بودند،اتاق های متعددی هم دیده میشد که در هر اتاق نیز دخترانی مشغول به انجام کاری بودند.
بالای دیوار شمالی در فاصلهای نزدیک به سقف چندین پنجرهی مستطیل شکل دیده میشد،اندازهی این مستطیل ها شاید 3 یا 4برابر یک آجر بود. به نظر می آمد این پنجرههای کوچک تنها راه ورود نور و هوا به اینجا بود.
با حیرت به ربکا نگاه کردم،قبل از اینکه حرفی بزنم او سؤالم را فهمید،بی درنگ گفت:
ـ اینجا به دستور ادوین تعداد زیادی دختر برای کار آورده میشن یا در واقع دزدیده میشن،اونا میان اینجا و کارهای اینجا رو انجام میدن.فکر کنم نیاز داشته باشی با چند تا دختر مثل خودت آشنا بشی.
با اینکه از دزدیده شدن این دخترها ناراحت بودم، اما واقعا از دیدن این دخترها خوشحال بودم.
با خوشرویی از ربکا تشکر کردم،ربکا با لبخند گفت که قابلی ندارد و وقتی که خسته شدم با نگهبانی که کنار در بود به اتاقم بازگردم،سپس او از اینجا رفت.
به کارهایی که دخترها انجام میدادند توجه کردم،برخی از آنها لباس هایی فاخر میدوختند و دیگری آنها را زر دوزی میکردند،بعضی از آنها جواهراتی را در جعبه های زیبا میچیدند،لباس هایی که به نظر شسته می آمدند را اتو میزدند و مرتب میکردند و...
در بین دخترهایی که دستههای گل درست میکردند،جسیکا را دیدم.
او همان دختری بود که در شب مهمانی دو هفته پیش به عنوان خدمتکار،نوشیدنی میداد.
romangram.com | @romangram_com