#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_71

او بدون آنکه منتظرم بماند از پله ها پایین رفت من هم به ناچار دنبالش رفتم.

ربکا ازپله ها که پایین آمد،به سمت جنوب یعنی جهت عکس پله ها رفت،سپس از یک راهرو که پلکان دورانی از جنس سنگ داشت و آن را به پایین هدایت میکردند پایین رفت.

با خود فکر کردم:

+فکر نمیکردم اینجا اینقدر بزرگ باشه،توقع داشتم که سه طبقه باشه اما اینکه یک زیر زمین هم داشته باشه

به فکرم نرسیده بود.

پلکان دورانی را نیز طی کردیم که بلاخره به یک در آهنی رسیدیم،تفاوت این در آهنی با دیگر در ها این بود که سایزش معمولی بود نه یک در غول پیکر!

یک نگهبان که صورت خشنی داشت،آنجا کشیک میداد،با دیدن ربکا تعظیم کوتاهی کرد و در را باز گشود.

اول فکر میکردم که مادرم اینجاست،اما با چیزی که دیدم دهانم باز ماند.

ربکا بازویم را گرفت و مرا به داخل هدایت کرد‌، باورم نمیشد اینجا یک سالن بزرگ بود،شاید حتی از سالن مهمانی که در آن جشن برگزار کرده بودند هم بزرگتر بود.


romangram.com | @romangram_com