#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_70

ـ باشه امیدوارم همین طور باشه،لباست رو عوض کن و بیا، بیرون منتظرت می مونم باید یک جایی رو باهم ببینیم.

+ کجا میخوایم بریم؟

ـ میفهمی

در کمال نا امیدی برای یافتن پاسخ سؤالم ربکا از اتاق بیرون رفت و مرا تنها گذاشت.

مبهوت مانده بودم،یعنی او میخواست مرا کجا ببرد؟نزد مادرم؟

درحالی که در افکارم غوطه‌ور بودم،از کمد لباس هایم یک تی شرت سفید طرح دار همراه با یک شلوارجین مشکی در آوردم و به تن کردم.

کفش مخمل سیاهی که در کمد پیداکرده بودم را نیز به پا کردم،حوصله‌ی بستن موهایم را نداشتم بنابراین ازخیرشان گذشتم و از اتاق خارج شدم.

ربکا را کنار راه پله یافتم،با دیدنم سری تکان داد و گفت:

ـ دنبالم بیا.


romangram.com | @romangram_com