#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_69

ـ فکر کنم من باید از تو بپرسم که چه اتفاقی افتاده ماریا،حرف نمیزنی،کم اشتها هستی،از جات تکون نمیخوری

چند روز صبر کردم ،فکرمیکردم حالت بهتر میشه اما بدتر شد،دیگه بهت اجازه نمیدم اینطوری ادامه بدی میفهمی چی میگم؟به من بگو چی شده همین الان‌!

در برابر لحن جدی ربکا کم آوردم با لکنت گفتم:

+خب راستش من..من موضوع اینه که....راستش من چون....چون من تنها در این اتاقم و بیرون نمیرم و هیچ انسانی نیست که باهاش حرف بزنم کمی کسل و بدحال شده بودم همین.

ربکا با بدگمانی به من نگاه کرد با جدیت پرسید:

ـمطمئنی این همه‌ی موضوعه؟و چیز دیگه‌ای وجود نداره؟

از دروغ گفتن متنفر بودم اما برای جلوگیری از مصیب های بیشتر با لحنی که مصمم به نظر بیاید گفتم:

+مطمئنم چیز دیگه‌ای وجود نداره.

خوشبختانه او نمیتوانست چیزی از فکرم را بخواند زیرا طلسمی که به من داده بود مرا از قدرت های خون آشام ها در نفوذ در ذهن جلوگیری میکرد،اما اکنون به نظر میرسید ربکا از اینکه آن طلسم را به من داده بود پشیمان است!


romangram.com | @romangram_com