#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_68

دستم را به طرف دو ستاره‌ی درخشان دراز کردم و زمزمه کردم:

چی میشد اگر کنارم می ماندید؟شاید آن وقت من مجبور نبودم که این همه زجر را به تنهایی تحمل کنم..

به شاهین که تا الان به من زل زده بود نگاه کردم،در نگاه آن شاهین یک دنیا حرف پنهان بود.

حالت چشمانش مرا به یاد یک نفر می انداخت اما به یاد نمی آوردم که او چه کسی است..تمام ذهنم را متمرکز کردم تا او را به یاد بیاورم اما در کمال تعجب،شاهین از روی شاخه پرید، بر فراز آسمان چرخی زد و به سرعت دور شد.

این کار بی موقع شاهین مرا عصبی کرد،نفسم را فوت کردم و به اتاقم برگشتم.

تا صبح در اتاقم قدم زدم،ربکا مثل همیشه صبح آمد تا مرا ببیند اما این بار کمی عصبانی به نظر میرسید.

با کمی درنگ پرسیدم:

+چیزی شده؟

ربکا دستانش را در هم قلاب کرد و با نگاه پرسش گرانه به من زل زد.


romangram.com | @romangram_com