#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_67

جنگل درون قالب مرموز و ترسناک خود فرو رفته بود،ماه نور تابان و روشن خود را برفراز زمین گسترده بود.

جغد ها هوهو میکردند و نسیم سرد در سکوت دست نوازشگرش را برفراز طبیعت میکشید.

زمان زیادی را به نگاه کردن به این طبیعت زیبا گذراندم،مدتی گذشت که یک شاهین بزرگ روی آسمان سیاه شب چرخی زد و روی شاخه‌ی درخت بلوط بلندی نشست.

رنگ چشم و پرهای شاهین مشکی بود و تابش نور مهتاب درخشش خاصی را روی پرهایش ایجاد کرده بود.

آن شاهین خیره به من نگاه میکرد،کمی از نگاه های شاهین معذب بودم اما سعی کردم نسبت به وجودش بی‌تفاوت باشم.

نگاهم را به آسمان مشکی دوختم که صدها ستاره‌ی فروزان آن را تزئین کرده بود و ماه مانند گوهری زیبا آن را درخشان کرده بود.

هرگاه به ستاره ها نگاه میکردم،یاد پدر و مادرم می افتادم،پدر و مادری که هرگز آنها را ندیدم.

خانم آلیس و آقای جوزف پدر و مادر خونده‌ام به من گفته بودند که مرا در جنگل پیدا کردند،آن موقع من فقط چند ماه داشتم،آنها نیز گفته بودند که در چند متر دورتر،جسد یک زن و مرد را پیدا کرده بودند که آنها را کشته بودند،از شباهت هایی که به آنها داشتم فهمیده بودند که فرزند آنها هستم.

خانم آلیس و آقای جوزف با جان و دل مرا به عنوان فرزندی که نداشتند پذیرفتند و هرگز در حق من کوتاهی نکردند، با تمام اینها هرگز نتوانستم پدر و مادر واقعی‌ام را از یاد ببرم.


romangram.com | @romangram_com