#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_66

اما تنها جواب من تکان دادن سر بی رمقم به معنای نفی بود.

چندین بار به چهره‌ی مهربانش نگاه کرده بودم،آیا این چهره‌ی مهربان نیز میتواند مانند آن سنگدل عمل کند؟

قلبم این را رد کرده بود اما با یادآوری زمانی که ربکا قصد جانم را کرده بود عقلم گواهی میداد که او نیز میتوانست مانند او یک قاتل باشد.

کل شب را نخوابیدم،تنها کاری که توانسته بودم انجام دهم این بود که به سقف سنگی اتاقم خیره بمانم.

تنها صدایی که میشنیدم،صدای تیک تاک ساعت روی میزم بود،برای اولین بار در عمرم احساس میکردم که زمان خیلی کند میگذرد..

11:00….11:30…12:00…1:00…2:00…3:00…4:00..4:30…

نزدیک ساعت پنج صبح از روی تختم بلند شدم و شنل پشمی‌ام را از کمد در آوردم.

قفل در بالکن را گشودم و وارد بالکن شدم، زودتر از آنچه فکر میکردم سوز سرما پوستم را خراشید.

شنلم را پوشیدم و نزدیک نرده‌ی سنگی رفتم و به آن تکیه دادم.


romangram.com | @romangram_com