#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_119
بی درنگ نزد آن دو برگشتم،ربکا به آیان گفت:
+آیان مواظبش باش.
-از این بابت مطمئن باشید خانم ربکا.
بعد از خداحافظی با ربکا از اتاق خارج شدیم،از آیان پرسیدم:
+جادوی شب کجاست؟تا الان دربارش نشنیده بودم.
-این یک سوپرایزه،باید ببینیش.
در کمال تعجب،از راه پله هایی که در جنوب قرار داشت و به بالا یعنی طبقه سوم راه پیدا میکردبالا رفتیم،با اینکه بار ها پله هایی که به بالا میرفتند را دیده بودم اما هرگز به طرف آنها نرفته بودم.
در طبقه سوم خبری از اتاق نبود و تنها سالن های تو در تو دیده میشد.
وقتی که سالن ها را طی کردیم از شدت تعجب دهانم باز ماند...
romangram.com | @romangram_com