#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_117

آیان کمی جلوتر آمد و گفت:

-نه بانو،اتفاقی نیفتاده.میخواستم درباره ی موضوعی با شما صحبت کنم.

+بگو آیان.

-بانو اگه شما صلاح بدونید و اجازه بدین،میخوام خانم ماریا رو به جادوی شب ببرم،از نظر امنیت ایشون هم اطمینان داشته باشید یه تار از موهای خانم هم کم نمیشه.

به نظر می آمد ربکا سخت در افکار خود غرق شده است،چند لحظه بعد رو به من کرد و گفت:

-ماریا نظر تو چیه؟

+خب الان که ما دوست هستیم،فکر نکنم مشکلی باشه که یه گشتی در اینجا بزنیم هم من با اینجا بیشتر آشنا میشم و هم کمی حرف میزنیم.

ربکا سری تکان داد،سپس از جایش بلند شد و به طرف آیان رفت.

او شمرده و جدی گفت:


romangram.com | @romangram_com