#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_115

از دیدنش احساس خوشحالی میکردم،در حالی که به اتاقم میرفتم به مادرم فکر میکردم که صدای مردانه ای مرا از افکارم بیرون آورد.

-سلام ماریا.

به پشت سرم نگاه کردم،آیان بود.

+سلام آیان حالت چطوره؟

-خوبم راستش ماریا میخواستم باهات حرف بزنم.

+بله حتما بگو میشنوم.

-راستش اگه...اگه امشب وقت داری و خانم ربکا اجازه بدن..میخوام تو رو یک جایی ببرم،البته اگه خودت بخوای اما اگه نخوای هیچ اجباری در کار نیست جدی میگم.

+قبلش باید با ربکا حرف بزنم آیان میدونی که اون همیشه نگران منه،اشتباه متوجه نشو نه اینکه به تو اعتماد ندارم اما بهتره که ربکا در جریان باشه.

-بله حتما من شخصا با ایشون حرف میزنم،اما مهم تر از همه نظر تویه.


romangram.com | @romangram_com