#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_114
باورم نمیشه که تو رو میبینم ماریا!مدت زیادیه که تو رو ندیدم عزیزم.
ماریا با اشتیاق دستان مادرش را فشرد،به سختی توانسته بود اتاق مادرش را پیدا کند و به اینجا بیاید،اما او نمیتوانست مدت زیادی اینجا بماند هرلحظه ممکن بود کسی مچ او را بگیرد.
او با خوشحالی گفت:
+من هم خیلی خوشحالم که تو رو میبینم مامان،اما خودت خوب میدونی مدت زیادی نمیتونم اینجا بمونم همین الان هم باید برم.
-میدونم،اما واقعا خوشحالم که دیدمت دخترم،مراقب خودت باش.
ماریا بوسه ای بر دستان مادرش نشاند و با ناراحتی آن جا را ترک کرد.
مادر کمی بی حال به نظر میرسید،خیلی دوست داشتم کنار او می ماندم اما این از اختیارات من خارج بود.
وقتی عصر کارم تمام شد،بدون اینکه کسی متوجه شود،طبق گفته ی ربکا اتاق مادرم را پیدا کردم و بی درنگ پیش او رفتم.
romangram.com | @romangram_com