#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_111
طرح و مدل لباس ها قدیمی بود،طبق تصاویر لباسی که در کتاب تاریخ دیده بودم باید لباس های یک یا دو قرن پیش می بود.
این سوال در ذهن من پیش آمد،ادوین چند سال داشت؟چرا رفتارهایش سنگدلانه و سرد بود؟چه چیزی او را به اینجا آورد؟او که بود چه بود گذشته اش چه بوده است؟برای هیچ کدامشان هیچ جوابی نداشتم.
لباس های مردانه اش را در کمدش چیدم،داخل کمدش بوی خوبی میداد.
در طبقه بالا کمد یک ساعت جیبی قدیمی از جنس نقره،چند سکه نقره و یک خنجر قدیمی که دسته آن از جنس چوب بود،معمولا از این خنجرها در کشاورزی استفاده میکردند.
آنقدر مجذوب وسایل قدیمی شده بودم که متوجه حضور ادوین نشده بودم،با صدای او به خود آمدم.
-ظاهرا به وسایل قدیمی علاقه ی خاصی داری.
+راستش چیز قشنگی هستن بنابراین طبیعیه جلب توجه کنه.
ادوین با جدیت همیشگی اش چند لحظه به من نگاه کرد.
چشمانش..رنگ و حالت آنها خیلی برای من آشنا بود،من مطمئن بودم شبیه شان را در فرد دیگری دیده بودم اما از شانس بد یادم نمی آمد.
romangram.com | @romangram_com