#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_110
سعی کردم با صدایی که نلرزد حرف بزنم.
+الان به خانم بنت میگم یکی از دختر ها رو بفرسته.
-تو که هستی خودت انجام بده.
از این لحن امرانه اش به شدت متنفر بودم،اما چاره ای نداشتم.
+باشه،چه کاری هست که باید انجام بدم؟
لحظه ها به کندی میگذشت و من عاجز از هر کاری منتظر به حرف آمدن او بودم.
-لباس ها رو مرتب کن.
نگاهش را دنبال کردم،یک کمد بزرگ از جنس چوب بلوط که به سبک قدیمی طراحی و ساخته شده بود.
چند دست لباس روی صندلی رها شده بودند،به سمت آن ها رفتم و شروع به جا سازی لباس ها در کمد کردم.
romangram.com | @romangram_com