#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_109

گل هالفتی زیباترین چیز در نگاه من بود اما حال همین گل سرنوشت مرا در دست گرفته است.

جلوی در اتاقش ایستادم،آرزو کردم که در اتاق نباشد،حداقل تا زمانی که من آنجا بودم.

امروز نگهبانی دم در نبود،با تامل در زدم وقتی صدایی نشنیدم در را گشودم و وارد شدم.

سطحی اتاق را نگاه کردم و به طرف میز بزرگی که به نظر می آمد میز کار بود(گرچه فکر کنم بیشترجنبه ی تزئینی اینجا دارد)رفتم و دسته گل را روی آن گذاشتم.

فکر کنم این سنگدل مشکل روانی دارد،نه به سنگی بودنش نه به احساساتی بودنش! بلاخره نفهمیدم کدام صورت واقعی اوست.

برگشتم تا از اتاق بیرون بروم که احساس کردم قلبم از ترس دارد منفجر میشود!

ادوین روی یک مبل تک نفره نشسته بود و روی برگه ای چیزی مینوشت.

سعی کردم ارام باشم،به سمت در رفتم که صدایش را شنیدم.

-باید کسی برای مرتب کردن اتاق می اومد.


romangram.com | @romangram_com