#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_112

از نگاه کردن دست کشیدم و گفتم:

+کار دیگه ای هست که انجام بدم؟

حدس میزدم او نیز در فکر فرو رفته باشد،چون با حرف زدنم کمی فاصله گرفت و در حالی که به طرف میز کارش میرفت گفت:

-نه میتونی بری.

در سکوت آنجا را ترک کردم و پیش دخترها برگشتم،اما هنگام ورودم خانم بنت سد راهم شد.

با تعجب به او نگاه کردم،خانم بنت مرموزانه مرا وارسی کرد و گفت:

-فکر نمیکنم یه گل فرستادن اینهمه وقت ببره خانم ماریا.

+خب آقای ادوین از من خواستن که لباس هاشون رو تو کمد بچینم.

-کدوم کمد؟


romangram.com | @romangram_com