#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_107
نوشتنم که تمام شد،دفترم را روی میزعسلی گذاشتم و به جایش کتاب غرور و تعصب اثر جین آستین را برداشتم و روی تخت دراز کشیدم و شروع به مطالعه کردم.
این کتاب را در قفسه کتاب پیدا کرده بودم و تا به حال چندین صفحه اش را مطالعه کرده بودم.
کم کم چشمانم گرم شد و بدون آنکه متوجه شوم خوابم برد.
احساس کردم کسی کتاب را از دستانم جدا کرد و پتو را رویم کشید. دوست داشتم آن فرد نیکوکار را ببینم اما چشمانم از شدت خواب باز نمی شد.
دستی به سردی یخ روی موهایم کشیده شد و بعد از آن به خوابی عمیق فرو رفتم.
***
روی تخت غلتی خوردم و با تنبلی چشمانم را باز کردم.
سرجایم نشستم و به اطراف نگاه کردم،اثری از شاهین نبود،از جایم بلند شدم و کل اتاق را گشتم اما باز بی نتیجه بود.
یعنی آن شاهین کجا رفته بود؟هیچ راهی برای بیرون رفتنش نبود.
romangram.com | @romangram_com