#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_106

از حالت انجمادم در آمدم و به پایین خم شدم،شاهین از بالای سر من گذشت وارد اتاقم شد،فرود سهمگینش باعث شد موهایم در اثر هوای ایجاد شده روی صورتم بریزد.

با خشم موهای به هم ریخته ام را از روی صورتم زدودم و به طرف عقب برگشتم.

شاهین در کمال پرویی روی پشت صندلی مطالعه ام نشسته بود و با بی خیالی به من نگاه میکرد.

با لحنی که تعجب و ناراحتی در آن هویدا بود گفتم:

+عجب موجود نفهمی هستی!تقصیر منه که فکر کردم دلسوزی سرت میشه!

در بالکن را قفل کردم و به تختم بازگشتم و روی آن نشستم.

با وجود خواب آلودگی ،محال بود تا وقتی که آن پرنده ی شکاری اینجاست بخوابم،هر لحظه ممکن بود وحشی بازی در بیاورد و بلایی سرم بیاید!

چراغ شب خواب کنار تختم را روشن کردم،دفتر خاطراتم را در آوردم و شروع به نوشتن کردم.

هر چند لحظه شاهین را زیر چشمی می پاییدم،شاهین بی سرو صدا من و کارهایم را وارسی میکرد.


romangram.com | @romangram_com