#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_104

مدتی گذشت تا من با صدای تق تق چیزی از جایم بلند شدم،به ساعتم نگاه کردم.ساعت۱۰:۰۷ شب بود.

بیشتر توجه کردم،صدای تق تق از در بالکن می آمد..کسی در بالکن را میکوبید.

احساس ترس کردم،نمیدانستم چه کاری باید انجام دهم.

چاقویی که برای احتیاط در کشوی میزم قایم کرده بودم را در آوردم و آرام به سمت در بالکن رفتم.

درحالی که چاقو را آماده نگه داشته بودم در را باز کردم اما کسی آنجا نبود.

بیرون برف میبارید و هوا حسابی سرد شده بود،خواستم به داخل اتاقم برگردم که نفسم را حبس کردم.

شاهینی که قبلا روی درخت دیده بودم،اکنون کنار در بالکن ایستاده بود و به من نگاه میکرد.

در سرمای استخوان سوز پرنده ی بیچاره گیر کرده بود.

میترسیدم اگر جلوتر بروم پرنده فرار کند،کمی عقب رفتم و در را باز کردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com