#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_101

کاغذ دفتر خاطرات قهوه ای بود و جلد چرم سیاه رنگی داشت.

من عاشق این دفتر خاطرات بودم بنابراین چیزی در آن ننوشته بودم.

گل را روی جلد آن چسباندم و سپس نزد خانم بنت برگشتم.

وقتی دفتر خاطرات را دید،با صدای بلندشروع به خندیدن کرد،به اوحق میدادم که بخندد چون این احمقانه ترین کاری بود که تاکنون کرده بودم.

خانم بنت با خنده گفت:

-نگو که میخوای اینو ببری؟

با تامل گفتم:

+اتفاقا همین قصد رو دارم خانم بنت.

همین حرف کافی بود که خنده ی عصبی خانم بنت اوج بگیرد.


romangram.com | @romangram_com