#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_100

-فقط تو رو کم داشتم که بیای و فکری به حال گل ها بکنی!

سپس جعبه گل های خردشده را بلند کرد و به من داد:

-بگیر!ببینم تو چه دست گلی به آب میدی!

جعبه را گرفتم و به گل های هالفتی نگاه کردم،حق با خانم بنت بود،گل ها کاملا خرد شده بودند به جز یکی!

آن گل را از جعبه در آوردم و در دستم چرخاندم،من حال با یک شاخه گل چه میکردم؟مگر آنکه با یک چیز خاص داده شود..

تقریبا ده دقیقه کامل فکر کردم تا بلاخره به یک نتیجه رسیدم.

شاخه گل را برداشتم و در حالی که دخترها با تعجب به من نگاه میکردند با دو از آنجا خارج شدم و به اتاقم برگشتم.

گل را روی میز گذاشتم و به طرف کمد وسایلم رفتم،صندوق وسایل شخصی ام را از کمد در اوردم و آن را بازکردم.

پس کمی جستجو،توانستم دفتر خاطرات محبوبم را دست نخورده اینجا پیدا کنم.


romangram.com | @romangram_com