#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_245

اراد:خودت ارومش کن

ارام:داداش توروخدا ما توحیاطیم بیا

اراد:اومدم رفتم پایین وقتی اراز منو دید دستاش باز کرد و بابا گفت رفتم گرفتم بؽلم

اراد:جونم بابایی؟چیه نفسم؟ که میون گریه هاش گفت مَمی)مامان(

اراد:میدونم خوشگلم تو بهونه مامان میگیری میاد گلم یعنی باید بیاد وقتی ارام دستمال گرفت جلوم فهمیدم که گریه کردم

بعد از نیم ساعت وقتی اراز تو بؽلم خوابید رفتم بالا و دوباره از شیشه زل زدم به طناز که یه دفعه دیدم دستش تکون

خورد و داد زدم

اراد:پرستار؟پرستار

پرستار:چیه اقا چه خبرته؟

اراد:تکون خورد دستاش تکون خورد و به طناز اشاره کردم که دکتر سریع رفت بعد از اومدن به بیرون بهم تبریک گفت

پزشک:حالشون خوبه اگه تا فردا مشکلی نداشته باشن فردا مرخص میشن فقط باید بیشتر مواظبش باشین و طناز منتقل

کردن بخش.

"از زبان طناز"

چشمامو اروم باز کردم سرم داشت درد میکرد که دیدم اراد کنارم به خواب رفته اروم صداش کردم

romangram.com | @romangram_com