#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_243
اراد:میتونی شناساییش کنی
مرد:بله می........... که صدای طاها وارام اومد ارام داشت گریه میکرد حدود دوساعتی بود که طناز تو اتاق عمل بود
دایی و زندایی طناز هم بودن ارام وطاها هم بودن به خاله هم گفتیم گفت در اولین فرصت خودشو میرسونه که دکتر اومد
بیرون همگی به طرفش هجوم بردیم
پزشک:متاسفانه ضربه بدی به سرشون خورده و باعث به کما رفتنشون شده که همین حرؾ باعث شد پاهام سست شد
وافتادم زمین طاها گریش گرفت ارام نشست کنارم طناز بردن بخش مراقبت های ویژه دیگه معطل نکردم و با اون مرده
به طرؾ اگاهی رفتیم داشت چهررو شناسایی میکرد هر چقدر چهرش کامل تر میشد دستای من مشت تر میشد که در خر
چیزی دیدم که اتیش زدم ساسان؟برگخ رو ازش گرفتم و از اون مرده تشکر کردم و به طرؾ بیمارستان رفتم پلیس گفت
که دنبالش میگردن به سرعت به طرؾ بیمارستان رفتم با اعصبانیت به طرؾ دایی طناز رفتم
اراد:اقای شکوری پسرت کجاست؟ساسان کجاست؟
دایی:چیشده؟ با سا........
اراد:فقط بگو کجاست؟
دایی:چیشده؟عکسشو نشونش دادم و گفتم
اراد:اون عوضی که به طنازم زده این اشؽال این کثافط پسرت کجاست؟ دایی تعجب کرد طاها گفت
romangram.com | @romangram_com