#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_241
وسایل بخرم وقتی خریدامون تمو شد رفتیم برای خونه خرید کنیم که گوشی اراد زنگ خورد دوستش بود که گفت مریض
اوژانسی داره به خاطره همین اراد رفت منم خریدامو کردم داشتم از خیابون رد میشدم که دیدم ماشینی به سرعت به طؾ
من میاد دیگه نتونستم از خودم حرکتی نشون بدم و با برخورد سپر ماشین حس کردم پرواز کردم ولی بعد از چند ثانیه درد
بدی تو کل تنم پیچید د دیگه هیچی نفهمیدم.
"از زبان اراد"
اینم از شانس ما خواستیم یه روز بگردیم که یه بیمار اورژانسی بود حدود دوساعتی بود که از هم جداشدیم داشتم به عکس
اراز که به دیوار اتاقم زده بودم نگاه میکردم که دیدم تلفن زنگ خورد
اراد:بله بفرمایید؟
دیدم اکرم خانوم
اکرم:سلام اقا کجایین؟
اراد:من مطبم
اکرم:پس خانوم کجان
اراد:مگه نیومده خونه الان دوساته از هم جدا شدیم
اکرم:نه اقا گوشیشونم خاموش ارازخان بهونه میگیره قلبم هری ریخت پایین
romangram.com | @romangram_com