#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_233
"از زبان طناز"
از سروصدا بیدار شدم کمی درد داشتم احساس تشنگی میکردم ناله وار اراد صدا کردم ببینم دیروز چیشده که حالم بده
طناز:اراد انگار تو اتاق بود سریع اومد دستمو گرفت
اراد:جونم طناز چی میخوای؟
طناز:اب تشنمه
اراد:بزار ستاره بیاد معاینت کنه بعد بعد از چند دقیقه ستاره واراد اومدن تو اتاق ستاره سرخوش گفت
ستاره:سلام مامان کوچولو خوب خوابیدی؟
طناز:اب میخوام ستاره اشاره کرد به اراد اونم اب به من داد دستمو گذاشتم رو شکمم بچم؟بچم کو؟که اتفاقای دیشب یادم
افتاد جیؽام فریاد های اراد و گریه بچه
طناز:بچه؟
ستاره:چه عجب پرسیدی؟ نترس پیش زندایی و داییش الان میارن همون موقع در زدن و ارام وطاها با یه بچه تو بؽل
اومدن دلم پر کشید بچمو ببینم طاها پیشونیمو بوسید وبهم تبریک گفت
ارام:وای طناز خیلی خوشگله الهی عمش فداش شه وقتی بچه رو گرفتم بؽلم انگار نصؾ جونم گرفتم پسر مامان خوابیده
بود
romangram.com | @romangram_com