#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_234


ستاره:خب برید بیرون الان بیدار میشه و شیر میخواد همون موقص پسر مامان چشماشو باز کرد وای خدا انگار چشمای

مو قاب کردن تو سایز کوچک گذاشتن تو صورت این بچه وقتی دید اتاق شلوؼه شروع به گریه کرد

ستاره:شیر میخواد همه خالی کنن این جارو همه رفتن به جز اراد لباسمو زدم بالا و شروع به شیر دادن کردم که پسر

کوچولو مامان با سرو صدا شروع به خوردن کرد که اراد خندید و گفت

اراد:ببین چه سروصدایی راه انداخته خندیدم که دردم گرفت که ایی گفتم که اراد نگران شد

اراد:چیشد درد داری؟برم بگم ستاره بیاد؟

طناز:نه اراد خندیدم زیر دلم تیر کشید چیزی نیست اونم اومد کنارم نشست و محو بچه شد پسر کوچولوی مامان خوابش

برد دادم دست ارادو لباسمو دادم پایین اراد کنارم نشست وپیشونیمو بوسید

اراد:ممنون به خاطره این هدیه بزرگ لبخند زدم منو کشید تو بؽلش البته با احتیاط

اراد:دیشب وقتی اونطوری درد میکشیدی دلم میخواست بمیرم اگه میدونستم اذیت میشی هیچ وقت نمیزاشتم که..........

دستمو گذاشتم رو لبش

طناز:هیچی نگو دیگه همه چی تموم شد

اراد:باشه خوشگلم


romangram.com | @romangram_com