#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_232
ستاره نگاه کردم که گفت
ستاره:نترس چیزی نیست خوابید بلندش کن ببرش بالا منم الان میام تو بؽلم برش داشتم که یه لحظه ناله کرد صورتش و به
صورتم چسبوندم وپیشونیشو بوسیدم بردمش تواتاق ستاره همه رو از نگرانی دراورد و بچه رو داشت نشونشون میداد منم
رفتم بالا گذاشتمش رو تخت داشتم روشو میکشیدم که ستاره با خنده از پشت سرم گفت
ستاره:بابایی نمیخوای منو ببینی برگشتم دیدم با بچه وایساده رفتم جلو بچه رو گرفتم که ستاره گفت
ستاره:اگه مشکلی پیشومد صدام کن
اراد:ممنون به خاطره همه چیز
ستاره:شب بخیر بعد از رفتن ستاره داشتم به پسر خودم به ثمره عشق خودم وطناز نگاه میکردم که دیدم یه قطره اشک
افتاد روی گونه پسرم بعد از بیست گریه کردم که باعث شد گریه کنه اروم تکونش دادم
اراد:جونم بابایی؟اروم باش عزیزم بابا فدات شه الان مامان بیدار میشه اروم باش اروم که ساکت شد و خوابید اروم
گذاشتمش کنار طناز تا صبح نشسته بودم و به دوتاشون نگاه میکردم و طناز بعضی وقت ها ناله میکرد که صبح ارام به
پیشنهاد من با طاها رفتن وچند دست لباس گرفتن والان بچه رو بردن داشتم موهامو درست میکردم که صدای ناله طناز که
اسممو صدا میزد اومد.
romangram.com | @romangram_com