#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_231

اراد:نه اینبار دیگه نمیرم

ستاره:برو بیرون هر چقدر زود تموم شه کم درد میکشه خواستم برم که طناز با گریه ودرد گفت

طناز:نه اراد تروخدا بمون وبعد جیػ کشید

اراد:باشه نفسم از اینجام تو اروم باش هر لحظه که میگذشت درد طناز بیشتر میشد وجیػ ها وفریاداش بلند تر خدا هم

داشت به خاطره طناز گریه میکرد

ستاره:طناز اروم نفس بکش افرین یه لحظه دردش بیشتر شد وبا یک جیػ که شبیه یه فریاد بود اسم منو صدا زد یگه

دیوونه شدم سر ستاره داد زدم که خودمم از صدام ترسیدم

اراد:تمومش کن داره از درد هلاک میشه

ستاره:خب چیکار کنم باید دوتاشونم نجات بدم

اراد:اول طناز بچه به درک طناز واجب تره بدون طناز بچه میخوام چیکار

ستاره:تلاش کن طناز یکم دیگه افرین ارام هم داشت پا به پای طناز گریه میکرد و عرقشو پاک میکرد طناز هم با هر

درد دست منو فشار میداد نمیدونم چقدر گذشت سه ساعت سه روز سه ماه سه سال یا سیصد سال که صدای گریه بچه اومد

وصدای جیؽای طناز قطع شد ستاره با خنده گفت

ستاره:تموم شد همین حرؾ کافی بود تا طناز چشماشو روی هم بزاره و اروم شه با نگرانی اول به صورت طناز بعد به

romangram.com | @romangram_com