#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_228


طناز:اخم نکن دیگه بلند شو دیدم اخماش باز شد و بلند شد رفت دستو وصورتشو شست و یه تیپ اسپرت زد رفت پیش

پسرا منم رفتم پیش دخترا که حالا تو پذیرایی نشستن فردا صبحش ما سه تا رفتیم ارایشگاه گفتم موهای منو سشوار بکشن

و یه ارایش ساده کنن با اون موهای باز واون لباس عروسکی گشاد خیلی بامزه شده بودم که اراد زنگ زد و اومد دنبالمون

وقتی رسیدیم دیدم مختلطه که اراد زیر گوشم گفت

اراد:هروقت خسته شدی بگو ببرمت خونه باشه؟سرمو تکون دادم رفتیم به عروس و دوماد تبریک گفتیم و برگشتیم تو

اون جمع فقط من نرقصیدم اراد ومنصور و طاها داشتن با داماد میرقصیدن به عنوان دوستای داماد اراد خیلی مردون

هوقشنگ میرقصید دخترا داشتن با چشماشون میخوردن که بتعث شد حرص بخورم همین جور داشتم نگاشون میکردم که

درد بدی تو شکمم پیچید جوری که نفسم بند اومد نفس های عمیق کشیدم که ول کرد از پشت کمرم عرق سرد میریخت

دیدم اراد اینا دارن میان به این سمت سعی کردم عادی جلوه بدم تا تموم شدن عروسی چندبار درد گرفت ول کرد یه بارم

تو ماشین گرفت ولی چیزی به ستاره واراد نگفتم وقتی رسیدیم خونه بارون شدیدی گرفت جوری که هیچ جا دیده نمیشد

لباسمو عوض کردم و کنار اراد دراز کشیدم زیر دلم درد میکرد ولی انقدری نبود که به اراد بگم.نیمه های شب بود که از

درد بلند شدم واقعا درد وحشتناکی بود عرق سرد از همه جام میریخت فقط تونستم اراد تکون بدم .

"از زبان اراد"


romangram.com | @romangram_com