#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_226


اراد:اَه طناز اینا چیه میخوری؟چقدر ترشه بچم ترش میکنه خندیدم

طناز:خیلی هم خوشمزس اراد دیگه نخورد

اراد:نیم ساعت تموم شد بریم سرمو تکون دادم لواشکا هم تا اونجا تموم شد چهار ساعت بعد رسیدیم ویلای منصور اینا هر

کس با زوجش یه اتاق برداشت و یه اتاق که مخصوص هستی بود رفت اونجا همین که رسیدیم همه عین مجسمه افتادن

خواستم بشینم که ستاره گفت

ستاره:برو یکم بخواب نشین

طناز:از صبح تو ماشین خوابیدم بسه دیگه

ستاره:ای خدااااا دختر خوب تو باید استراحت کنی حرفمو گوش کن اصلا همه پاشین بخوابیم همه موافقت کردن اتاق ما

طبقه پایین بود به خاطره من رفتم تو اتاق شنلمو در اوردم که دیدم اراد با اون لباسا دراز کشید

طناز:بلند شو برو دوش بگیر

اراد:ای به شم ارادرفت حموم منم لباسامو عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم که نفهمیدم کی خوابم برد با سروصدایی که

از بیرون میومد ا خواب بیدار شدم دیدم سرم رو سینه ی اراد تا جایی که من یادم میاد سرم رو بالشت بود موهاش هنوز نم

داشت مثه بچه ها خوابیده بود رفتم بیرون دیدم دخترا دارن تو اشپزخونه واسه شام ؼذا درست میکردن


romangram.com | @romangram_com