#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_225

و پیاده شدم داشتیم میرفتیم که چشمم بع لواشک های اونطرؾ خیابون افتاد اب از لب و لوچم اویزون شد ولی چیزی نگفتم

رفتیم نشستیم کمی میوه و خوراکی خوردیم که اراد گفت

اراد:میای بریم کمی قدم بزنیم ؟

طناز:اره

اراد:بچه ها هرکس خواست بره بگرده فقط نیم ساعت دیگه پیش ماشین باشه همه قبولکردن رفتیم تو جنگل همین جور

داشتیم قدم میزدیم که اراد نگهم داشت

طناز:چیزی میخوای بگی؟

اراد:اهوم

طناز:خب چی؟ دیدم لواشک هارو دراورد چشمام برق زد

طناز:وای مرسی اراد پریدم بؽلش و از لپش یه بوس محکم کرده خواستم از بؽلش بیا بیرون که نزاشت و محکم بؽلم کرد

طناز:اراد جان بچه له شد ول کن دیگه دیدم سرخوش خندید

اراد:فقط دوماه خودمو زدم به نشنیدن داشتم با لذت لواشکارو میخوردم و اراد داشت با لبخند نگام میکرد یکی از

لواشکارو داد بهش

طناز:بگیر بخور گرفت اولین گازو که زد صورتش جمع شد با هون حالت گفت

romangram.com | @romangram_com