#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_224


طناز:بس کن

ستاره:ببرش تو ماشین تا برم یه اب قند بیارم که طاها گفت

طاها:من میارم شما هم همراهشون برو هنوز گریه میکردم که اراد کلافه گفت

اراد:الان واسه چی گریه مکنی عزیز من؟جوابشو ندادم فقط سعی کردم صدام بلند نشه که ستاره گفت

ستاره:طنازی بیا این ارام بخش بخور کمی بخواب حالت خوب شه به خدا واست خوب نیست بدون حرؾ گرفتم خوردم

وچشمامو روی هم گذاشتم و خوابیدم اینبار وقتی چشمامو باز کردم دیدم جای اراد ومنصور عوض شده واراد هستیو بؽل

کرده وخوابیدن به هستی حسودی کردم ستاره هم خوابیده بود منصور شمم به من افتاد

منصور:اِ بیدار شدین؟

طناز:بله زیاد خوابیدم خوابم نمیاد شما هم اگه خسته این بزنین کنار استراحت کنین

منصور:نه خسته نیستم یکم جلو نکه میدارم چیزی بخوریم وحال و هوامون عوض شه به پشت سرم نگاه کردم طاها وارام

داشتن میومدن بعد نیم ساعت منصور ماشینو نگه داشت که اراد بلند شد

اراد:واسه چی نگه داشتی؟

منصور:یکم پیاده بشیم حال و هوامون عوض شه اراد چشمش به من افتاد که بیدارم رفت از پشت بافت منو اورد دادبه من


romangram.com | @romangram_com