#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_223

طناز:حب بلند شو بریم که نگران میشن به کمک اراد رفتم نشستم که اون ور تخت یه گروه پسر بودن که حرؾ هایی

میزدن که من خجالت میکشیدم اراد وطاها ومنصور از عصبانیت سرخ شده بودن بعد از خوردن ناهار بالافاصله حساب

کردن تا بریم داشتم از جلوی تخت اونا رد میشدم یکی از اونا به من نگاه کرد و گفت

پسره:جووووون که اراد دیگه صبرش تموم شد یورش برد سمت پسره و یه مشت بهش زد و شروع به ادامه زدن کرد

همشون رفتن سروقت اراد که منصور وطاها و یه مرد دیگه کمک اراد کردن داشتم گریه میکردم ستاره هم حواسش به

هستی بود و ارام هم اونور تر بود یکی از اون پسرا اومد سمت من و با لبحند چندش اوری به من وهیکلم نگاه کرد خوردم

به ستون پشت سریم و از ته دل جیػ زدم

طناز:ارااااااااااااد که یک دفعه دیدم اون پسره عقب کشیده شد اراد بود داشت به قصد کشت میزدتش و فریاد میکشید که

بیشتر به نعره شبیه بود حتی منصور و طاها و چند نفر دیگه نمیتونستن جداشون کنن ستاره سریع اومد پیشم

ستاره:طناز جونم اروم باش بالاخره تونستن اراد جدا کنن از پسره فقط یه جسدمونده بود اومد کنارم سرمو گذاشت رو

سینش

اراد:تموم شد عزیزم تموم شد گلم گریه نکن بعد هم سر ارام داد زد

اراد:چرا تنهاش گذاشتی؟

ارام:ببخشید داداش اراد خواست ادامه بده که گفتم

romangram.com | @romangram_com