#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_194
به سمت تالار رفتیم وقتی رسیدیم همه بودن فقط عروس داماد نبود دایی وزندایی ساسان و سامان و زنش و ........... خاله
خانوم نتونست بیاد یعنی پروازش کنسل شد بعد از اینکه قضیه رو فهمید که اراد دروغ گفته من کسیو ندارم و تو مراسم
مامان بود چند مدتی با اراد قهر بود که بالاخره اشتی کرد خدارو شکر لباسم از روش کت میخورد و گرنه نمیتونستم
زاحت باشم این ساسان هم داشت اراد با نفرت نگاه میکرد منم داشتم با ستاره حرؾ میزدم که خبر دادن عروس و داماد
اومدن صدای دست وجیػ بالا بود وطاها و ارام وسط اینهمه جیػ و دست وارد شدن جلو رفتم داداشمو بؽل کردم و بعد ارام
بوسیدم و تبریک گفتم بعد من اراد رفت جلو چشمای اراد ؼمگین بود خب معلومه خودش ارام بزرگ کرده بعد رفتن تو
جایگاهشون نشستن نمیتونستم زیاد برقصم نه اراد میزاشت نه ستاره و فقط یه بار رقصیدم ویه بار هم با اراد نشسته بودیم
که اراد با اشاره طاها رفت پیشش داشتم با بند کیفم ور میرفتم که صدای ساسان اومد
ساسان:هنوز سر حرفت هستی؟ با اخم نگاش کردم
طناز:منظورت چیه؟
ساسان:نمیخوای از این مرتیکه جدا شی؟
طناز:درست حرؾ بزن ساسان اونی که میگی مرتیکه شوهر منه
ساسان:اعصاب منو خورد نکن طناز اگه احمق نبودی الان جای اون من شوهرت بودم مثل ادم ازش جدا شو حرفی که تو
romangram.com | @romangram_com