#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_191

طناز:جونم؟

هستی:میزاری بیام بؽلت که ستاره گفت

ستاره:اِ مامانی گفتم که زن عمو حالش خوب نیست

هستی:اخه دوست دارم برم بؽلش بشینم

اراد:هستی عمو جون نمیخوای بیای بؽل من؟

هستی:نه فقط بؽل زن عمو که دیدم منصور بؽلشکرد و اونم شروع به گریه کردن کرد منصور داشت تو گوشش حرؾ

میزد اما اون فقط گریه میکرد که منصور بردش تو اتاق حدود نیم ساعت بعد منصور خودش اومد

منصور:ببخشید زن داداش وقت خوابش بود داشت بهونه گیری میکردخوابید حدود یک ربع بعد اکرم خانوم گفت ناهار

حاضره ستاره و منصور بلند شدن برن که من واراد نزاشتیم سر میز نشسته بودیم که من فقط کمی برنج ریختم که صدای

دلخور اراد اومد

اراد:این چه وضع ؼذا خوردن به خاطره همون ضعیفی از این به بعد ؼذات دوبرابر میشه نتونستم چیزی بگم فقط تونستم

پنج شیش قاشق بخورم که این بار ستاره عصبی شد

ستاره:این کارا یعنی چی؟مگه نگفتم ضعیفی میخوای خودتو به کشتن بدی بخور ببینم

طنازه:به خدا نمیتونم

romangram.com | @romangram_com