#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_189
هستی وقتی منو دید دوید طرفم که با داد ستاره اراد سریع اومد جلوی من و هستی بؽل کرد بچه کلا بادش خالی شد سر
شام ستاره یه طرفم واراد طرؾ دیگم نشسته بودن وچندبار خواسته بودم بالا بیارم که ستاره گفت اروم اروم بجوام که
موثر بود قرار شد فردا بریم خرید برای عروسی داداشم وقتی رفتیم بخوابیم اراد رفت دوش بگیره تا عطرش اذیتم نکنه
وقتی اومدپشتم دراز کشید و دستشو جوری دور کمرم حلقه کرد که بهم فشار نیاد و پشت گردنمو بوسید
اراد:شب بخیر خانومی
طناز:شب تو هم بخیر و چشمامو روی هم گذاشتم و خوابم برد.داشتیم تو بازار میگشتیم و ستاره هی ؼر میزد که زیاد سر
پا موندن برام خوب نیست ضعیفم وخطرناکه ولی من گوش نمیکرم مثلا عروسی یه دونه داداشم بود هاااا که بالاخره یه
لباس دیدم که خیلی به دلم نشست که اراد اروم زیر گوشم گفت
اراد:همینو بخر چون دیگه نمیزارم زیاد از این بگردی
طناز:باشه وقتی لباس پوشیدم خیلی خوشم اومد اراد هم خوشش اومد رنگ فیروزه ای بود و خیلی بهم میومد برگشتیم خونه
البته با ستاره وشوهرش و دخترش تو ماشین بودیم که ستاره گفت
ستاره:بهت گفتم استراحت کن زیاد بخواب ولی گوش نمیکنی برات خوب نیست تا خونه یکم مونده یکم بخواب
طناز:خوابم نمیاد داشتم میدیدم که اراد داره از اینه نگام میکنه
ستاره:به حرؾ دکترت گوش کن خلاصه بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن من تسلیم شدم و چشمامو بستم که دیدم در کمال
romangram.com | @romangram_com