#قرار_ما_انتقام_بود_نه_عشق__پارت_145

طناز:اراد، ارادجان اقایی بلند شو دیگه

اراد:ولم کن طناز خوابم میاد

طناز:پس من واسه کی صبحانه اماده کردم بلند شو و دستمو گذاشتم رو بازوش

طناز:دِ بلند شو دیگه که اراد یه دفعه دستمو کشید چون ناگهانی بود افتادم تو بؽلش

اراد:بگیر بخواب هیچی نگو

طناز:اِدیوونه ولم کن

اراد:ساکت شو بچه

طناز:ولم کن میخوام برم صبحانه بخورم

اراد:لازم نکرده

طناز:اراد جون طناز ول کن دیگه بیا بریم صبحانه بخوریم که دیدم با اخم چشماشو باز کرد و گفت

اراد:دفعه اخرت باشه جون خودتو قسم میخوری وگرنه جوری میزنمت دیگه نتونی از جات بلند شی فهمیدی؟ از این همه

محبتش ؼرق لذت میشدم با خنده رفتم تو بؽلش

طناز:چشم ببخشید اونم سفت بؽلم کرد و روی موهامو بوسید

طناز:حالا بریم واست املت درست کردم

romangram.com | @romangram_com