#قهوه_تلخ_پارت_270
سرش رو بلند کردم توی گوشش داد زدم:یالا بلند شو...التماست می کنم بلندشو....مگه نمی شنوی صدام رو بلندشو ،بلندشو فرهادم.
شهین وسلین دستم رو گرفتن وگفتن:شیرین جان فرهاد دیگه بیدار نمی شه.
داد زدم:ویلم کنید فرهادم بیدار می شه،برید گمشید.
امیرسام به طرفم اومد وگفت:شیرینم گریه نکن اینجوری فرهادم ناراحت می شه.
امیرسام رو بغل گرفتم وگفتم:امیریل تو بهش بگو بیدار شه ،تو بگو شیرین اومده.
_خاله فرهاد دیگه بیدار نمی شه.
ملافه سفید روی صورتش انداختم وگفتم:سردته می دونم بریم خونه اونجا گرمه .
چشم هاتو باز کن ،چطور دلت میاد چشم هاتو ببندی.فرهادم بیدار شو .
با کف دستم یه صورتی زدم روی گونه اش گفتم:بیدارشو .
امیرسام محکم دست هام رو گرفت گفت:فرهاد مرده نمی فهمی فرهاد دیگه زنده نیست.
به صورتش چنگ زدم با صدای بلند گفتم:نه زنده است نه فرهاد زنده است.
به طرف بابا رفتم گفتم:بابایی جونم تو بهشون بگو که فرهادم زنده است.
با صدای بغض گرفته گفت:سخته دخترم خیلی ولی باید باورش کنی اینکه فرهاده مرده.
با شنیدن این حرف بابا احساس کردم سقف دور سرم داره می چرخه،چشم هام داشت بسته می شد روی زمین افتادم.نمی دونم دقیق چند ساعت چشم هام بسته بود تا چشم هام رو باز کردم شهین وسلین کنارم نشسته بودن،مامان روبه روم کنار بابا نشسته بود.امیرسام به دیوار تکیه داده بود.آقامحسن کنار مازیار خان بود،همه بهم نگاه کردن وگفتن:بهوش اومدی شیرین جان؟
ساکت بودم وحرفی نزدم فقط بهشون نگاه می کردم ،به تک تکشون نگاه کردم ،همه ناراحت بودن.ملافه رو روی صورتم کشیدم تا کسی رو نبینم با صدای بلند گریه کردم.مامان بغلم گرفت وگفت:الهی من فدات بشم دخترم ،عزیزم با گریه چیزی درست نمی شه.
romangram.com | @romangram_com