#قهوه_تلخ_پارت_269
امیرسام حرف نمیزد فقط سرش رو تکون داد یعنی نه.احساس کردم قلم پاهام شکست،روی کاشی های سفید نشستم،شهین ومامان به طرفم اومدن،از نگاهشون می شد فهمید
که حال بابا خوب نیست،می خواستم برای آخرین بار باهاش حرف بزنم دست هاش رو ببوسم،بگم بابایی بیدارشو شیرینت اومده.
مامان به طرفم اومد با گوشه ی چادر مشکیش اشک هاش رو پاک کرد کنارم زانو زد محکم بغلم گرفت،با ناراحتی گفت:شیرین منو ببخش.
شهین کنارم نشست وگفت:آبجی به خدا شرمنده ،نمی دونم چی بگم .ما در حقت بد کردیم خیلی بد کردیم .
اشک های مامان رو پاک کردم وگفتم:آقاجون....آقاجون...حالش خوبه؟
صدای گرم و رسای بابا توی گوشم طنین انداز شد احساس می کردم دارم خواب می بینم.سرم رو بلند کردم بابا رو جلوی روم دیدم ،صحیح وسالم اما غمگین کنارم ایستاده بود.به مامان اشاره کردم گفتم:مامان نگاه بابایی حالش خوبه.
مامان اشک هام رو پاک کرد وگفت:بله دخترم .
با ناراحتی گفتم:پس فرهاد من کوو؟
همه ساکت شدن وگریه می کردن،بلندشدم به طرف بابا رفتم دستش رو گرفتم گفتم:بابا فرهاد کجاست به من بگو؟
بابا سرش رو پایین کرد وحرفی نزد.با عجله به طرف شهین ومامان رفتم گفتم:فرهاد شما بگید کجاست؟
مامان اشک هاش می ریخت بهم گفت:آروم باش دخترم .
به سلین نگاه کردم،سلین داشت گریه می کرد گفتم:سلین بگو فرهادم کجاست ؟تو بگو .
سلین دستش رو جلوی دهنش گرفت وساکت شد.با عجله به سمت امیرسام رفتم یقه شو گرفتم اشک هام می ریخت وقتی چشم های گریونش رو دیدم چشم هاش مثل دوتا کاسه ی پر از خون قرمز شده بود با صدای بلند گفتم:امیریل من تو با من حرف بزن ،بگو فرهاد من کجاست؟بگو زندگی من کجاست؟نفس من کجاست؟تنها دلیل زنده بودنم کجاست؟
همه با صدای بلند گریه می کردن،امیرسام بدون اینکه حرف بزنه با اشاره ی دستش اتاق ته راه رو ،رو بهم نشون داد.قدم هام رو سریع وپرشتاب برداشتم به طرف اتاق ته راه رو رفتم .از پشت در شیشه ای به زندگیم که روی تخت دراز کشیده بود خیره شدم ،انگار خواب بود.دیگه طاقت نداشتم داشتم دیوونه می شدم.با عجله داخل اتاق رفتم با صدای بلند خندیدم وگفتم:فرهادم الان چه موقع خوابیدنه؟بیدارشو تنبل،بیدارشو شیرینت اومده ،بیدارشو من اومدم بهم نگاه کن،جوابم رو بده وگرنه باهات قهر می کنم.دست های سردش رو گرفتم وگفتم :چرا سردته ؟چرا لباس گرم نپوشیدی ؟سرما می خوری ،بعدش من ازت پرستاری نمی کنم،برات سوپ درست نمی کنم.بیدارشو فرهادم،دلیل زندگیم بیدارشو.
محکم بغلش گرفتم بدنش سرد بود دیگه نفس نمی کشید،فرهاد باهام حرف نمیزد آروم خوابیده بود،لب های گرمم رو روی لب های سردش گذاشتم لب هاش رو بوس کردم گفتم:لب هات چرا سرده فرهاد؟بلند شو تو رو خدا بلندشو ؟
romangram.com | @romangram_com